فراموشی

فراموشی

چند صباحیست هنگام غروب ، دلم می گیرد و من در هوای گرفته غروب به آینده نه چندان دور خویش می اندیشم .

مرگ اولین مقوله ای ست که انسان را به فکر فرو می برد.

که آیا مرگ ترسناک است ؟

هر روز غروب خورشید می میرد و دوباره وقت سحر زنده می گردد.

همینطور یک درخت پاییز می میرد و بهار زنده می شود.

شاید هم یک انسان پس از مرگش سال های سال در خاطر ه ها و دلها باقی بماند و فراموش نشود و نمیرد.

و من می دانم روزی فراموش خواهم شد ، و دیگر کسی نوشته هایم را نخواهد خواند.

و صدایم به گوش هیچ کس نخواهد رسید و دیگر قلمم مرگ و فراموشی را تفسیر نخواهد کرد.

من فراموش می شوم و دیگر کسی صدای باز شدن پنجره چوبی اطاقم را نخواهد شنید و برای دیگران نیز نخواهد گفت.

من میروم و فراموش می شوم و فراموشی مانند هیولایی مرا در خود می بلعد .

آری ! فراموشی بسیار ترسناک است حتی از خود مرگ.

و من هر غروب کلامی از فراموشی خواهم نوشت تا شاید بدینسان بتوانم فراموشی خویش را در خویش فراموش کنم تا شاید فراموش نشوم .

فراموش شده ای بی گناه......

/ 1 نظر / 9 بازدید
flora

سلام. چقدر زیبا مینویسی....